عطش . . .
همان چند کلمه موزون و زیبا که سرشار از عاطفه ای محبت آلود و سرکش بود چند بار با اشتیاقی جنون آسا خواندم.
خواندم و به یاد تو...
با خاطره های دلپذیر تو در دژ سکوت و درون اتاق تنهایی مدتها به سر بردم.
عزیز من...
ای عزیز مقدسی که شراره های عشق سوزانت در اعماق قلب من همیشه شعله میکشد.
شهر بی وجود تو برای من چون گورستان خاموش و اندوه آفرینی است که در آن جز نعش های بیجان ...و جز اموات سرد نمیبینم.
پیش از آنکه تو را بشناسم.
قبل از آنکه نگاه تو از روزنه دیدگانت که چون ابدیت پرشکوه و آسمانی بود بر نگاه من قلاب شود و قلبم را در همان دقایق نخستین تسخیر نماید.اینجا این شهر پر تب و تاب
و ناآرام برایم شهر جلال آمیزی بود که من آنرا چون بهشت ملکوت گرامی می شمردم ولی اکنون همان بهشت ملکوتی برایم به صورت صحرای بی سامان...
بیابانی بی رهگذر و نفرین شده و پر از فراق و تنهایی و غم در آمده است.
این شهر بی تو به صفحه ساعتی شبیه است که عقربه های آنرا کنده و گردونه اش را از حرکت و از تکاپو و هیاهو باز داشته باشند.
تمام تصاویری که پیش از دیدن تو بر لوحه خاطرم میدرخشید اکنون در برابر اشعه تابان دقایق و ساعات عزیزی که با یکدیگر گذرانیده ایم رنگ و روی خود را از دست داده اند و در این لحظات پر خاطره ماتم پرور من...منی که نیمی از زندگی ام ...نیمی از قلبم تو بودی .احساس میکنم بطرز غیر قابل انکاری به وجودت در کنار خود نیازمندم.
سخن تو...
گفتار جادویی و لحن سحر آمیز تو حتی اگر با کلماتی تلخ و نیشدار...با مفاهیمی تند و عصبانی همراه باشند میتوانند تمام غم های مرا ... حزن جانکاه و اندوه بی پایانم را از من گرفته و جانم را...قلب و وجودم را در شکوفه های شادمانی و سرور غرق نمایند.
هنر من...
این هنری که دیگران شیفته آنند از سینه سخن تو سیراب میشود و در گاهواره عشق مقدس تو ای عزیز مقدس من پرورش می یابد.
من به این دو...
به سخن و به عشق فروزان تو چون پرتو خورشید و هوا برای بقای زندگی احتیاج دارم.
من گرسنه گفتار شور انگیز تو هستم همانطور که برای غذا در ساعات گوناگون شبانه روز احساس بیقراری میکنم.
من تشنه چشمه گوارای سخنان تو هستم و این عطش ...این عطش بی پایان تحمل پذیر نیست.
سخن تو حرف تو معشوق پرستیدنی ام غذای من . و نفس تو نگاه تو شراب سکرپرور و روح انگیز جان من ...و وجود تو عشق گرمی بخش تو همه چیز من است.
مریم