تبليغاتX
مریم

 

 

ماه از کدام پنجره ي آسمان شب

 
تصوير عشق را به تماشا نشسته بود ؟


تصوير عشق را


بر دست هاي تو


بر گيسوان من

 
در بستري ز خاک

 
در بستري ز خاک


آن شب تمام پنجره ها را


با پرده هاي دودي سنگين


پوشانده بود ابر


آن شب نگاه صبح از گريه سرخ بود

ايا صداقت آن تکه از زمين

 
او را به فهم فاجعه آميز يک فريب


نزديک کرده بود؟


او در نگاه تو


در امتداد تو


ايا دو گانگي غم انگیز خويش را


بر سينه ي سپيده ي کاذب


ادراک کرده بود ؟


شايد مجال ليز و گريزان عشق را


دردست هاي مرگ


بازيچه مي شناخت

 
چون بعد يک سراب دل انگيز بي دوام

 
در چشم هاي خشک حقيقت

 
شايد صداي تيرهاي مکرر

 
در هر سپيده دم

 
او را به سوگواري دائم


معتاد کرده بود


يا حس نور را


بيم زوال قطعي گل هاي باغچه


دزديده بود از او


شايد که هيچ کس با او نگفته بود

 
انديشه ي زوال گل و خاک و آفتاب


يک دور باطل است

 
و عشق عشق


هرگز درون دايره ي صفر

 
حرکت نمي کند


آن شب تمام شب

 
وقتي زمان ايست


با پرده هاي دودي بي شکل

 
سهم تبسم مهتاب و آب را

 
از ما گرفته بود


و چشم هاي صبح

 
از گريه سرخ بود

 
من عاشقانه بار گرفتم


از امتداد تو

 
در بستري ز خاک

 
در بستري ز بي نهايت مطلق

 
ماه از کدام پنجره ي آسمان شب

 
تصوير عشق را به تماشا نشسته است ؟


من نطفه ي تو را


در پشت جوشن سلول هاي گرم


سلولهاي تازه ي پر شير


پنهان نموده ام

 
جا داده ام خاموش


نه ! صبح دل گرفته ي مايوس


باور نمي کند

 
تو در درون پيکر من رشد مي کني


و زاده مي شوي


و بار مي دهي


اما ابر همچنان

 
از ما دريغ مي کند آزاد


لبخندهاي ساده ي مهتاب و آب را


اما ببين


ببين


من رشد نطفه ي را


در زير پوستم


احساس مي کنم


احساس مي کنم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 10:3 توسط سهیل |