تبليغاتX
مریم

 

  عطش . . .

همان چند کلمه موزون و زیبا که سرشار از عاطفه ای محبت آلود و سرکش بود چند بار با اشتیاقی جنون آسا خواندم.

خواندم و به یاد تو...

با خاطره های دلپذیر تو در دژ سکوت و درون اتاق تنهایی مدتها به سر بردم.

عزیز من...

ای عزیز مقدسی که شراره های عشق سوزانت در اعماق قلب من همیشه شعله میکشد.

شهر بی وجود تو برای من چون گورستان خاموش و اندوه آفرینی است که در آن جز نعش های بیجان ...و جز اموات سرد نمیبینم.

پیش از آنکه تو را بشناسم.

قبل از آنکه نگاه تو از روزنه دیدگانت که چون ابدیت پرشکوه و آسمانی بود بر نگاه من قلاب شود و قلبم را در همان دقایق نخستین تسخیر نماید.اینجا این شهر پر تب و تاب

و ناآرام برایم شهر جلال آمیزی بود که من آنرا چون بهشت ملکوت گرامی می شمردم ولی اکنون همان بهشت ملکوتی برایم به صورت صحرای بی سامان...

بیابانی بی رهگذر و نفرین شده و پر از فراق و تنهایی و غم در آمده است.

این شهر بی تو به صفحه ساعتی شبیه است که عقربه های آنرا کنده و گردونه اش را از حرکت و از تکاپو و هیاهو باز داشته باشند.

تمام تصاویری که پیش از دیدن تو بر لوحه خاطرم میدرخشید اکنون در برابر اشعه تابان دقایق و ساعات عزیزی که با یکدیگر گذرانیده ایم رنگ و روی خود را از دست داده اند و در این لحظات پر خاطره ماتم پرور من...منی که نیمی از زندگی ام ...نیمی از قلبم تو بودی .احساس میکنم بطرز غیر قابل انکاری به وجودت در کنار خود نیازمندم.

سخن تو...

گفتار جادویی و لحن سحر آمیز تو حتی اگر با کلماتی تلخ و نیشدار...با مفاهیمی تند و عصبانی همراه باشند میتوانند تمام غم های مرا ... حزن جانکاه و اندوه بی پایانم را از من گرفته و جانم را...قلب و وجودم را در شکوفه های شادمانی و سرور غرق نمایند.

هنر من...

این هنری که دیگران شیفته آنند از سینه سخن تو سیراب میشود و در گاهواره عشق مقدس تو ای عزیز مقدس من پرورش می یابد.

من به این دو...

به سخن و به عشق فروزان تو چون پرتو خورشید و هوا برای بقای زندگی احتیاج دارم.

من گرسنه گفتار شور انگیز تو هستم همانطور که برای غذا در ساعات گوناگون شبانه روز احساس بیقراری میکنم.

من تشنه چشمه گوارای سخنان تو هستم و این عطش ...این عطش بی پایان تحمل پذیر نیست.

سخن تو حرف تو معشوق پرستیدنی ام غذای من . و نفس تو نگاه تو شراب سکرپرور و روح انگیز جان من ...و وجود تو عشق گرمی بخش تو همه چیز من است.

مریم

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:11 توسط سهیل |

 

      دوستت دارم مریمم . . .

 

بگذار سر به سینه من

           تا که بشنوی

                       آهنگ اشتیاق دلی دردمند را .... 

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

                آزار این رمیده سر در کمند را ....

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

            اندوه چیست؟....   

                   عشق کدام است ....     

                           غم کجاست ..... 

نگاه کن

        شاید که زندگی فرصتی بی بدیل

                              به من و تو داده است

                                           تا به گونه ای متفاوت همدیگر را ببینیم

و شاید تمامی این حوادث

             بهانه ای است برای دوباره دیدن

                             دیدن زندگی و یکدیگر

نگاه می کنم

         تو را و خودم را

                      با چشمهایی که

نه از قطرات اشک

       بلکه برای بهتر دیدن

                 پر آب گشته اند

من و تو نگاهی دوباره به هم می کنیم.

    کاش میدانستی چه زیباست آغوش گرفتن تو در نگاه های عاشقانه هایم ....

وقتی از غربت ایام دلم مي ميرد مرغ امید من از شدت غم مي ميرد دل به روياي خوش خاطره ها مي بندم بازهم خاطره ها دست مرا می گیرد.

 

مریم جونم می پرستمت . . .

اونیکه بیشتر از همه دوستت داره ....

 سهیل

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:19 توسط سهیل |

مریم خوشگل و مهربون    

باز هم شب شده است

باز هم پنجره تنهایی دست لرزان مرا می طلبد

همه جا تاریک است

نور چشمک زن اندوه مرا می خواند

و سکوت !

یاور هر شب تنهایی من

باز بر حال دلم می گرید

من که یک عمر در اندیشه بی همسفری

زائر پهنه خاموش دل خود بودم

من پرستوی مهاجر بودم

هر کجا بال گشودم شب بود

من در آن وسعت پر حوصله دشت چه تنها بودم

هر چه آواز رهایی خواندم

اشک حسرت شد و از سرخی چشمم نچکید

همه در پنجره ام ماند که ماند

چه غریبی سخت است

با چه کس شکوه کنم ؟

با چه کس فاش کنم ؟

رنج یک عمر مهاجر بودن

من ز بی همدردی

من زبی همسفری

با شب و پنجره ها همسفرم

من غریبم در راه

من سراپا همه اندوه و خزانم امشب

هدیه ام را بپذیر

هدیه ام راز من است

راز یک عمر مهاجر بودن

راز بالی ز خمی

راز یک قلب ز جنس شیشه

که به عمق نفرت زخم برداشته

 و مجروح است

هدیه ام راز من است

باز هم شب شده است . . .

 

 


ملکه زیبایی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:4 توسط سهیل |

  مریم . . .

 

قسم،قسم به : جوانیم،به قلبم،به دوچشم بیقرارم،به نگاه پرامیدم،به خدای جسم و روحم، به نوای آسمانها،به تمام کهکشانها،به ستارگان روشن،به پرندگان تنها،به کناره های دریا، به کبودی افقها،به سپیدی سپیده،به جهان روح و هستی،به تمام عشق و مستی،به امیدی که توهستی، به نگاه پرشکوهت،به قدوم خاک پایت،به نسیم سینه سایت،به ترنم صدایت، به قشنگی دو دیده،به غمی کز تو رسیده،به دو آهوی رمیده،به عقاب خوش پریده، به سحر،به خنده ماه،به تلالوء ستاره،به گل و گیاه صحرا،به بهار فصل گلها، به سکوت بحر احمر،به غریو شهر بابل،به شکوه کوه الوند،به سپیدی زمستان،به خروش موج دریا، به چمن،به دشت و صحرا،به تمام آرزوها،به نوای چشمه ساران،به تمام خاک دنیا : به خدا قسم اگر بخندم،به خدا اگر بنالم،به خدا اگر بمیرم، تویی آخرین نگاهم،تویی آخرین تلاشم،تویی آخرین بهارم، که تویی بهارعمرم،که تو هدیه خدایی و ترا زجان پرستم ...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:51 توسط سهیل |

 

مریمم می پرستمت . . .

 

 

در فــــــکـــر بــــودم کـــــــه بــــه یــــار چــــه فــــرســـتـــم

 

نـــاگــهــان گــل گــفــت:مـــرا بــــفــرست کـــه مــظــهــر زیبــایــی او بــاشم

گـــفــتــم نــه گــفــت چــــرا. گــفــقــم:یـــارم از صــد گــل زیــــبــاتـــر اســت

 

ناگـــهان خــار گــفت مــرا بــفرســت تا خــاری بــر چشم دشمنــان او بـــاشم

گـفتم نــه گفت چــرا گـفتم: یــارم آنـــقدر مهربـــان اســت کـــه دشمن نـــدارد

 

نـــاگهـــان قـــلـــبم گــفــت مــرا بـــفــرسـت تــا از صمیم قـــلــب بــه او بگویم

 

دوستت دارم . . .

 

 

عشق غريب

د

دوستت دارم . . .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:51 توسط سهیل |

 

مریم . . . . .  

کاش می شد لحظه ها رو هم تقدیمت کنم . . . .

کاش می شد دنیارو تسلیمت کنم . . . .

اونیکه بیشتر از همه دوستت داره  . . .  .

                                ((سهیل))

دیرگاهیست در این لخت زمان

در سکوت همه کس

با خیال همه چیز

خاطره می بافم

 

با سرانگشتان خشک دیگران

با دو چشم خیس خویش

با توانی چون توان کودکان بی امید

 

پشت دیوار زمان بعد را

خشت خامی می نشانم از خیال

بی نوید، بی پیام

از تمام زندگی من، خدا

                        حس.غریب

1zqedqp.jpg

اگر چشمات پرسید بگو ندیدمش...

 

اگر گوشهات پرسیدبگو نشنیدمش...

 

اگر دستات لرزید بگو از سرما بود...

 

اگر پاهات سست شد بگو از ضعف بود...

 

ولی اگر دلت ریخت به خودت دیگه دروغ نگو.....

 

 

چرا مشکی؟

 

در روزگاری ... که بچه ها رقص بادبادک ها را باور ندارند

کوچه ها صدای پای عابران شبگرد را نمی پسندند

درختان دست نوازش باد را به بازی می گیرند...

در زمانی ...که فریاد ها تنها برای عربده   --    دست ها فقط برای سکه

مرغ عشق فقط برای غذا    --    ماه برای دلخوشی دریا ... بیرون می آید.

در دوره ای که... عشق لقوه ی دهان است و رقص قلم.

مجنون عزلت نشین خانه است و داستانش کتاب پر بها...

در سرزمینی که ... سیل ها از جوشش رودها و بی خیالی جنگل می شود

نه از خروش سینه ها و غریو یاد ها

باران دعای مردمان مزرعه است و عقده ی ابر

نه نیاز عاشقان و عطش آنها...

وقتی... دریا به موجش می بالد نه به مسافرش

ستاره به نورش غرقه است نه به آسمانش

شیرین مشتری تیشه ی فرهاد است نه عشق والایش...!

در جهانی که... جمال را می فروشند و عشق می خرند.

مردانگی را می دهند و ریا می گیرند...

در سالی که... فرار به ایستادگی    ----      دلخوشی به دلدادگی

هوس به پاکی    ----    زنده بودن به زندگی... ترجیح می گردد...

لا اقل می توان پرچم صداقت و یکرنگی 

- مشکی –

را به تن کرد... تا مردم بدانند

تا عشق هست راستی زنده ست و تا راستی ... عشق!

 

 

 

 

مریم نازنینم خیلی دوستت دارم .....

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:21 توسط سهیل |