چرا مشکی؟
در روزگاری ... که بچه ها رقص بادبادک ها را باور ندارند
کوچه ها صدای پای عابران شبگرد را نمی پسندند
درختان دست نوازش باد را به بازی می گیرند...
در زمانی ...که فریاد ها تنها برای عربده -- دست ها فقط برای سکه
مرغ عشق فقط برای غذا -- ماه برای دلخوشی دریا ... بیرون می آید.
در دوره ای که... عشق لقوه ی دهان است و رقص قلم.
مجنون عزلت نشین خانه است و داستانش کتاب پر بها...
در سرزمینی که ... سیل ها از جوشش رودها و بی خیالی جنگل می شود
نه از خروش سینه ها و غریو یاد ها
باران دعای مردمان مزرعه است و عقده ی ابر
نه نیاز عاشقان و عطش آنها...
وقتی... دریا به موجش می بالد نه به مسافرش
ستاره به نورش غرقه است نه به آسمانش
شیرین مشتری تیشه ی فرهاد است نه عشق والایش...!
در جهانی که... جمال را می فروشند و عشق می خرند.
مردانگی را می دهند و ریا می گیرند...
در سالی که... فرار به ایستادگی ---- دلخوشی به دلدادگی
هوس به پاکی ---- زنده بودن به زندگی... ترجیح می گردد...
لا اقل می توان پرچم صداقت و یکرنگی
- مشکی –
را به تن کرد... تا مردم بدانند
تا عشق هست راستی زنده ست و تا راستی ... عشق!
مریم نازنینم خیلی دوستت دارم .....