
در انتهای غربتی که دستهایت برایم می سازد، برایت می نوازم. با همین دستها که لرزش مبهم آن خمار لحظه ها را آشفته ساخته... رد غمی از چشمهایم بر جاده فراموشی نگاهت باقی است و زلالی که در کویر احساست تبخیر می شود... تا تنها شوری عشقی را برایت ترسیم کند، عشقی که...
اصلا چه اهمیت دارد...
نازنین من! مبادا در افسانه ای که تقدیر برایت مهیا ساخته از اندیشه معمار رویاهایت ذره ای فاصله بگیری و با نوش داروی من در برزخ دین و دل گرفتار آیی... یادت هست قطعه ای که برای دلم می نواختم شنیدی و شیفته آن شدی، و من دل را فراموش کردم و شیفته حس تو شدم... بیچاره دلم...! تنها شده بود چون تو شیفته اش نشدی...
و دل تو... معمای ذهن من... حتی نتوانستم لمسش کنم. آنقدر محکم در سینه ات جا گرفته بود که دست تخیلم از آن کوتاه بود...
رهگذری بی نشان در جاده زندگیت بیش از این نمی ارزد، از او چه انتظاری داری جز عبور... تنها لحظه ای، سکوت اندیشه هایت را مختل ساخت...
... تو بر ابرها می روی و من هنوز وصله کفشهایم را باور نکرده ام...
دیگر از جاده ها نمی روم... در عدم می نشینم تا رقص دستانم، قطعه ای جدید بیافریند... قطعه ای اهورایی، دور تر از هارمونیهای جاده ای تقدیر تو... فقط برایم دعا کن... دستانم می لرزد... و قلبم بیشتر...
مریم مهربونم با تمام وجودم می پرستمت
اونیکه دیوانه وار عاشقته:سهیل

وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار
خواستند براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد .
جويبار آهي كشيد و گفت : آن قدر شقايق را دوست داشتم كه
اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ
شقايق بريزم ، باز هم كم است
گلها گفتند : راست مي گويي ،
چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست
نداشت ؟
جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟
گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را
در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني
كه شقايق چقدر زيبا بود .
جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون
وقتی خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي
خود را در چشمان او تماشا كنم





بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،



بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ،


نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،



اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ،


صدام كن


،
بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم


اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم



ساكت بمونم


، اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي كني ، صدام كن ، قلبم تنها


خرابه ي وجود توست

میان من و تو
سکوت
میان من و رویاهایم
فاصله
در سکوت و فاصله آرام می گیرم.
همچون کوهی استوار و دور از دست
تنها برای انعکاس صدای تو و صدای آدمها...
رسم تو رفتن است
هر کجا که می خواهی برو
اما من تو را در قلب خود
همیشه نگه خواهم داشت
هر کجا که می خواهی برو
بدان که از قلب من
پا بیرون نخواهی گذاشت

به سوی تو
به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم
مگر تو را جویم
بگو کجایی؟
نشان تو
گه از زمین
گاهی در آسمان جویم
ببین چه بی پروا
ره تو می پویم
بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم
به غیر نامت
کی نام دگر ببرم؟
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگوکجایی؟
به دست تو دادم
دل پریشانم
دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا
بگو که از جانم
دگر چه خواهی؟
یک دم از خیال من
نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من؟
تا هستم من
اسیر کوی تو ام
در آرزوی تو ام

من عاشقش بودم ولی اون نبود
من هنوز دلتنگشم ولی اون نیست
من تا ابد دوسش دارم
ولی میدونم که اون هیچ وقت دوسم نداشت
من هنوم هر شب خوابشو میبینم
ولی میدونم اون حتی حاضر نیست توی خواب منو ببینه