تبليغاتX
مریم

   حسرت بوسه...


1878234-md.jpg

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
 
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
 
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت "عطش" طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن "بوسه" که هنگام" وداع"
بر لبم شعله "حسرت" افروخت
 
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در "خنده سرد"
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده "عشق"
آخر آتش فکند بر جانم...


زندگي شراب گوارايست از لبخند هاي زود گذر...

تقدیم به بانوی زندگیم

"" مریم ""



+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:38 توسط سهیل |

 

بعداز ظهر روزی دور....

 

 

نه...!!!!!

زیاد هم دور نیست....

همین نزدیکی هاست....

 

همین دیروز ...

 

24/10/1384

 

بعد از ظهر خاطره...

 

&

 

 این سرآغازی شد برای ...

 

3 سال

36 ماه

144 هفته

1095 روز

 26280 ساعت

  1576800 دقیقه

94608000 ثانیه

 

 

*** بودن و نبودن ***

 

**گریه و خنده**

 

*شادی و غصه*

 

تا به امشب ...

 

 

24/10/1387

 

 

کمی سرد تر و برفی تر از اون شب برسد....

 

و امشب 

من & تو

شب تولدمٍان اینجاست...

جایی که بعد از گذشت روزها

 هنوز هم همان غربت همیشگی را دارد....

 اما عمیق تر ...

و من ...

اینجا ...

دنبال نابودیٍ غربت دلم ،سمت فردا پیش می روم ...

و  تو ...

برایم غریبانه ترین خاطرات زندگیم را تداعی می کنی ...

اما من ...

برای شادمانی تو

مریم ای زیبای شرقی

و برای آرزوهایت

شمع روشن کرده ام ...

 

و امروز ، دیروزمان 

چقدر زود دیر شد....!!!

 

مریمم

  یادته اون روز.....؟

دم غروب ....؟

یادته چه حالی داشتی....؟

آآآآآآه ...

می دونستی....

می دونستی در این لحظه

 دفتری رو باز می کنیم که

قراره...

خط خطی بشه....!!!

از حرفای هم....

درد و دلای هم...

از شادی هامون ، غما مون...

می دونستی این دفتر خط خطی

یادگار لحظه هامونه...

لحظه های...

بی هم و با هم ...

 

مریمم

یادته..؟؟

شبهای تاریک و بی رحمی که

 در پی قتل روزامون بودن ...

یادته اون لحظه که

دلم شکست ...

اون لحظه که تنها شدیم...

مریم یادته...

اون روزای قشنگمون یادته...

مریمم

بیا و به درد دلم گوش کن


شعله کهنه دلتنگی رو خاموش کن


روزای قشنگمون یکی یکی رفت که رفت


واسه ما اون خاطرات رفت که رفت


یادته اون سکه ها،فواره ها،بادبادکا


دنیای کوچیکمون میون تور و پولکا


تو حیاط

عطر خوش اون شاخه یاس یادته

 

مریمم


تابستونا گوشواره گیلاس یادته


من و تو

همیشه خوش باور و رویایی بودیم


ماه پیشونی بودیم،پری دریایی بودیم

 

مریمم

چی اومد به روز ما ...

اینجوری دلگیر شدیم


من و تو

عروسک،بازی تقدیر شدیم


حیف که هیچکدوم از اون افسانه ها راست نبود


توی زندگی با ما هیچ کسی رو راست نبود

 

مریمم

یادته اون سکه ها،فواره ها،بادبادکا


دنیای کوچیکمون میون تور و پولکا

 

اما

 مریمم

حالا ...

که هم اون شبهای تاریک و بی رحم

هم اون روزای سرد و گرم ...

مقهور خواست دل ما شدند...

بیا یک بار دیگر

به یاد روز تولد عشق

به اون روز بر گردیم و

یک صدا بگیم...

ما...

من و تو

قانون دنیا رو شکستیم....!!!

من و تو

هنوز هم پیش همیم...

من و تو

رو دل سنگ آدما نوشتیم :

آدما

می شود از دور هم دوست داشت ...

میتوان بدون داشتن هم دوست داشت

*میشود ساده تر هم دوست داشت*

دور از هیاهوی خواستن...

دور از هیاهوی داشتن ...

دور از هیاهوی خواستن و نداشتن ...

دور از ترس نرسیدن ...

دور از هیاهوی رسیدن و

 بعد تلاش برای ماندن تا همیشه!!!

*می توان از دور هم دوست داشت*

دور از هراس از دست دادن ...

دور از هراس تنها ماندن ناگهانی ...

حتی دور از او که خواستنی ست ...

*می توان از دور هم دوست داشت *

 آدما

باور کنین ...

 بدون خواستن و رسیدن هم میشود ...

بدون خواستن،بدون رسیدن،بدون ماندن ...

حتی بدون او ... 

*می توان از دور تا همیشه دوست داشت*

 ** مریم **

تو ای بانوی آرزوها

عاشقانه دوستت دارم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 16:26 توسط سهیل |

 

 

ماه از کدام پنجره ي آسمان شب

 
تصوير عشق را به تماشا نشسته بود ؟


تصوير عشق را


بر دست هاي تو


بر گيسوان من

 
در بستري ز خاک

 
در بستري ز خاک


آن شب تمام پنجره ها را


با پرده هاي دودي سنگين


پوشانده بود ابر


آن شب نگاه صبح از گريه سرخ بود

ايا صداقت آن تکه از زمين

 
او را به فهم فاجعه آميز يک فريب


نزديک کرده بود؟


او در نگاه تو


در امتداد تو


ايا دو گانگي غم انگیز خويش را


بر سينه ي سپيده ي کاذب


ادراک کرده بود ؟


شايد مجال ليز و گريزان عشق را


دردست هاي مرگ


بازيچه مي شناخت

 
چون بعد يک سراب دل انگيز بي دوام

 
در چشم هاي خشک حقيقت

 
شايد صداي تيرهاي مکرر

 
در هر سپيده دم

 
او را به سوگواري دائم


معتاد کرده بود


يا حس نور را


بيم زوال قطعي گل هاي باغچه


دزديده بود از او


شايد که هيچ کس با او نگفته بود

 
انديشه ي زوال گل و خاک و آفتاب


يک دور باطل است

 
و عشق عشق


هرگز درون دايره ي صفر

 
حرکت نمي کند


آن شب تمام شب

 
وقتي زمان ايست


با پرده هاي دودي بي شکل

 
سهم تبسم مهتاب و آب را

 
از ما گرفته بود


و چشم هاي صبح

 
از گريه سرخ بود

 
من عاشقانه بار گرفتم


از امتداد تو

 
در بستري ز خاک

 
در بستري ز بي نهايت مطلق

 
ماه از کدام پنجره ي آسمان شب

 
تصوير عشق را به تماشا نشسته است ؟


من نطفه ي تو را


در پشت جوشن سلول هاي گرم


سلولهاي تازه ي پر شير


پنهان نموده ام

 
جا داده ام خاموش


نه ! صبح دل گرفته ي مايوس


باور نمي کند

 
تو در درون پيکر من رشد مي کني


و زاده مي شوي


و بار مي دهي


اما ابر همچنان

 
از ما دريغ مي کند آزاد


لبخندهاي ساده ي مهتاب و آب را


اما ببين


ببين


من رشد نطفه ي را


در زير پوستم


احساس مي کنم


احساس مي کنم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 10:3 توسط سهیل |

 

     دوستت دارم مریم . . .

                                چرا به سردی از هم می گذرند آدمها     

                                                                بدون چرا از هم فرا ر می کنند آدمها

                                       این همه بی وفایی را از کجا آورده اند

                                                                آیا اینها را به ارث برده اند آدمها

                                      آنها که بی وفایی را پیشه کرده اند

                                                                چرا خدا را در نظر نمی گیرند آدمها

                                     بی وفایی را چه معنا کنم مانده ام

                                                                اما جواب این را خوب می دانند آدمها

                                     بی وفایی به من یاد داده است

                                                                وفادار باشم در میان این آدمها

                                    هر چند بی وفایی دلم را شکسته

                                                                اما بی وفا نبودم در میان آدمها

                                    هر چند زندگی را بی وفا معنا کنند

                                                                بخدا بی وفا جا ندارد در میان آدمها

                                    می روم اما یادتان باشد شما

                                                                معنا کنید بی وفا را در میان آدمها

732qz8.jpg

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
 
این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد
من راضی ام
دوستی پایداراز هر چیزی بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته با ش
این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای،دوستم داری!
ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم

 

خیلی دوستت دارم

حتی اگه اصلا منو دوست نداشته باشی

تمام روياهايش لبخند توست

باور کن گلایه ای از تو نیست،تو خوبتر از آنی که گلایه ای از تو باشد،

گلایه از خودم و ویرانه های قلب خودم است که ذره ذره فرو می ریزند

و اینک احساس میکنم جز ویرانه ای از من باقی نیست که اگر اندکی

امید در من زنده شد به یُمن قدم تو بود،باور کن ،به جان تو سوگند از تو

          گلایه ای نیست ...............

تقدیم به مریم نازم

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:7 توسط سهیل |

 

  عطش . . .

همان چند کلمه موزون و زیبا که سرشار از عاطفه ای محبت آلود و سرکش بود چند بار با اشتیاقی جنون آسا خواندم.

خواندم و به یاد تو...

با خاطره های دلپذیر تو در دژ سکوت و درون اتاق تنهایی مدتها به سر بردم.

عزیز من...

ای عزیز مقدسی که شراره های عشق سوزانت در اعماق قلب من همیشه شعله میکشد.

شهر بی وجود تو برای من چون گورستان خاموش و اندوه آفرینی است که در آن جز نعش های بیجان ...و جز اموات سرد نمیبینم.

پیش از آنکه تو را بشناسم.

قبل از آنکه نگاه تو از روزنه دیدگانت که چون ابدیت پرشکوه و آسمانی بود بر نگاه من قلاب شود و قلبم را در همان دقایق نخستین تسخیر نماید.اینجا این شهر پر تب و تاب

و ناآرام برایم شهر جلال آمیزی بود که من آنرا چون بهشت ملکوت گرامی می شمردم ولی اکنون همان بهشت ملکوتی برایم به صورت صحرای بی سامان...

بیابانی بی رهگذر و نفرین شده و پر از فراق و تنهایی و غم در آمده است.

این شهر بی تو به صفحه ساعتی شبیه است که عقربه های آنرا کنده و گردونه اش را از حرکت و از تکاپو و هیاهو باز داشته باشند.

تمام تصاویری که پیش از دیدن تو بر لوحه خاطرم میدرخشید اکنون در برابر اشعه تابان دقایق و ساعات عزیزی که با یکدیگر گذرانیده ایم رنگ و روی خود را از دست داده اند و در این لحظات پر خاطره ماتم پرور من...منی که نیمی از زندگی ام ...نیمی از قلبم تو بودی .احساس میکنم بطرز غیر قابل انکاری به وجودت در کنار خود نیازمندم.

سخن تو...

گفتار جادویی و لحن سحر آمیز تو حتی اگر با کلماتی تلخ و نیشدار...با مفاهیمی تند و عصبانی همراه باشند میتوانند تمام غم های مرا ... حزن جانکاه و اندوه بی پایانم را از من گرفته و جانم را...قلب و وجودم را در شکوفه های شادمانی و سرور غرق نمایند.

هنر من...

این هنری که دیگران شیفته آنند از سینه سخن تو سیراب میشود و در گاهواره عشق مقدس تو ای عزیز مقدس من پرورش می یابد.

من به این دو...

به سخن و به عشق فروزان تو چون پرتو خورشید و هوا برای بقای زندگی احتیاج دارم.

من گرسنه گفتار شور انگیز تو هستم همانطور که برای غذا در ساعات گوناگون شبانه روز احساس بیقراری میکنم.

من تشنه چشمه گوارای سخنان تو هستم و این عطش ...این عطش بی پایان تحمل پذیر نیست.

سخن تو حرف تو معشوق پرستیدنی ام غذای من . و نفس تو نگاه تو شراب سکرپرور و روح انگیز جان من ...و وجود تو عشق گرمی بخش تو همه چیز من است.

مریم

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:11 توسط سهیل |